gol2.jpg

 

از مرگ گفته ای<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از رفتن و شکستن و سردی و انتظار

از خستگی و درد

از روزهای بی تو نشستن  به پای رنج

گفتم دگر مگو

در من همین حدیث چه غوغا میکند!

 

 

فضای داخل اتومبیل از عطر تنهایی ها آکنده بود! شاید هم این فقط حس من بود. صدای موزیک در بلندی بود...

 

دیگه حرفام نداره رنگی واسه تو

من میدونم...

دیگه باغ آرزوهام نداره از تو نشونی...

دل من تنها شده بی تو

نداره یه همزبونی....

 

چقدر بد میخونه. سرم... کلافه میشم و بهش میگم: میشه خاموشش کنی؟. بدون هیچ حرفی خاموش میکنه  و من میمونم و سکوت کلافه کننده ماشین.

 

 

******

 

رنگ سفید و درخشنده ی لابه لای موهاش داره منو برای همیشه وسوسه ی  میوه ی ممنوعه میکنه. دستاش ، دستام... خدایا دارم دیوونه میشم.

کسی نیست دستای منو بگیره؟ دارم پرت میشم ته دره ی وحشت...

دستات رو بده من!

 

******

 

میخواد تو مرداب من بازی کنه! میخواد برای خودش خوش خوشان بگرده و منو بازیچه کنه!

از چشماش تنهاییهای بعدی رو خوندم...نه سهم من با او بودن نیست!

چرا؟

چون:

 اونی که ته دره است منو به خودش میخونه... جای من یا ته در ه است یا نوک قله! اما هر جا هستم با اونم!!

باورم نمیشه...

 

******

 

اگه چشمات منو میخواست

پشت پلکات نمیموندم

دیگه این ترانه ها رو نمیساختم

نمیخوندم

...

 

از عمق وحشت دراومدم. فقط گفتم: مرسی که روشنش کردی!. بازم هیچی نگفت...

وقتی هیچی نمیگه ... وقتی ساکته...

خوب پس جای من ته همون دره است! اونجا امنتره!!!

 

******

 

اینها گوشه ای از چندین حس درهم من در این چند روز بود. دارم دیوونه میشم.

به حرف دل گوش بدم یا مثل همیشه در برابر حرف دل هم کر بشم هم کور؟

 

یه دو ، سه روزی نیستم.

باید فکر کنم...

باید به این آشفتگیها نظم بدم...

باید تکلیف خودم رو معلوم کنم تا بتونم شادیها رو با دیگری تقسیم کنم...

 

c6tci

/ 0 نظر / 2 بازدید