gol2.jpg

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

زیباترین لالایی ها را  برای کبوترم میخوانم...

تقلب میکنم و مانند بچه شیطانی سرخوشم که کودک 5 ساله ام نمیداند خواهرش سلام وخداحافظ را روزی هزار بار گوش میدهد و حفظ میکند تا شبها برای او لالایی وار بخواند...

 

خوب آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا

ارث بابامه

واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز

این کله پوکو میگیرم بالا

پس بی سیگاری میزنم زیر آواز

و انقدر میخونم تا این گلوی وامونده وا بمونه

تا که شب بشه و بچپم توی چهار دیواری حلبی

که عمو بارون رو طاقش عشق سیاه خیالی منو

ضرب گرفته...

 

وای بارون بارون بارون... آخ که دلم گرفت از بس تو این چند شب باریدی! چرا آسمون هم با من لج کرده؟ هی میخوام بغضمو خفه کنم و مثل یه آدم متمدن همه چیز رو فراموش کنم اما این آسمون بی صاحب مونده حالیش نیست که دل من با یه رعد و برق اون میشکنه و بغضش وا میشه و دیگه همینجوری عین سیل میباره...

آخ میباره میباره میباره...

تا اینکه خالی میشم از هر چی بغضه و با دل راحت میگم گور بابای خاطره که میپیچه رو تن خستم! گور بابای خودش و خاطره هاش! گور بابای دل من و دل اون! اصلا گور بابای هر چی گور باباست!

بعد این بار که آسمون بباره دیگه دل من با یه تلنگرش نمیشکنه...

این بار که آسمون رعد بزنه...

 

شام که نیست

خوب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض

 چشم من و پوتینهای مچاله و پیریه که

رفیق پرسه های بابام بودند

بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه

چشمها رو میبندم و

 کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه

گریه که دیگه عار نیست ...

 

آره! گریه که دیگه عار نیست...

اصلا بزن باران که دین را دام کردند ، به قول استاد احمدی یه وقت جسارت نشه ها! منظورم سیاسی نیست!! اسمشو بردم واجب شد دوباره به یاد بیارم  که قراره یه تحقیق احمقانه راجع به تفاوت داستان و قصه و داستان کوتاه و رمانس و رمان انجام بدم!!! یکی نیست بگه مثل خود شیرین ها خودتو انداختی وسط که چی؟ اونم با اون پسره ی کچل کنه! حالا بشینیم دوتایی هی دعوا کنیم که  تعلیق یعنی بعدش چی شد؟ یا بعدش چی شد یعنی تعلیق؟

تازه الان چراغهای روشن مامانو بیخواب کرده و داره غرغر میکنه: برو بخواب

 

خواب که دیگه کار نیست

تا مجبور باشی از کله سحر

 یا مفت بگی و یا مفت بشنوی و

آخر سر انقدر سر به سرت بزارند

تا سر بذاری به خیابونا

 

هی ، هی

دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم

میدونی همیشه این دلم به اون دلم

میگه طفلکی

تو این دنیای هیچکی به هیچکی

این یکی دستت باید

اون یکی دستت رو بگیره

ورنه خلاصی

خلاص...

 

اگه این نبود حالیت میکردم

که کوه ها رو چه طوری جا به جا میکنند

استکانها رو چه جوری میسازند

سرد و گرم و تلخ و شیرینش

نوش جان...

 

من یاد گرفتم چه جوری شبها

 از رویاهام یه خدا بسازم

و دعاش کنم که عظمتتو جلال

 

امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت

بعدشو چشمامو میبندم و دل رو میسپرم

به صدای فلوت یتی کوره...

 

آخ یتی کوره دلم لک زده واسه نای  فلوتت... وای نه ببخشید نای مال نی بود... دل من تنگ ژستهای کورکوریته! همیچینی با اعتماد به نفس زیر پنجره اتاقم میزدی که فکر میکردم عاشقمی!! یتی کوره تو هفتاد سال رو هم بیشتر داشتی...چرا مردی؟

 

که هفتاد سال تمومه

عاشق یه دختر چهار ده ساله ی بوره

من هم عشق سیاهمو سوت میزنم

تا خوابم بباره

تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی

چه خوش میخوند

بشنو

...

 

صدای خود شاعر حالا همه اتاقو پر کرد... دیگه نمیخوام تایپ کنم! میخوام فقط گوش کنم...

 

کافر نمیشم هرگز چرا که به نمیدانمهای خود ایمان دارم

پلک اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو میرود...

/ 0 نظر / 12 بازدید