نیلوفر مرداب من

داشتم از کنار  مرداب رد ميشدم يهو چشمم به  نيلوفر افتاد...

مرداب داد زد: اين نيلوفر امروز متولد شده...

جواب دادم:  اما اينو که هر روز ميبينم...

گفت: آخه هر متولد شدنی که  متولد شدن محسوب نميشه...

گفتم: تولدش مبارک...

گفت: بگو زادروزت شاد...

گفتم : زاد روزت شاد ...

نيلوفر من اشکهايت را چه کردي؟ مگر انبار نکرده بودی برای امروز؟ پس کجا مخفی کردي؟ نيلوفر د يه چيزی بگو! اگه داد نزنی ميترکی...

نگاهم کرد... تو چشماش پر اشک بود. يهو داد زد: کائنات را سپاس برای تولد دوباره ی روحم... قطره های اشک روی سطح مرداب پخش شد... 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید