تو چشماش نهيب يه جمله تکرار ميشد: مرده شور اين زندگی سگی رو ببرند!

ريختشو نگاه! انگار ۱۰۰ ساله موهاشو شونه نکرده. موهای بلند و مشکيو فر فریش ؛عين جارو تو صورتش ريخته و ديگه از اون براقی و مرتبی هميشگی خبری نيست. پای چشماش همچين گود افتاده که هر بيننده ای با نظر اول وحشت ميکنه. دستاش همش ميلرزه. لباش دنبال يه بهونه واسه فرياد زدنه. لباسش چقدر عجيب غريبه. يه تين پوشيده با يه جين دمپا و پاره پوره. انگار از قصد به جون شلوارش افتاده. انگار حالا که دنيا باهاش لج کرده؛ اونم قصد لجبازی پيدا کرده... يه لبخند کجی زده و صاف به چشمای من زل زده. دستش ميره طرف شيشه عطر... شيشه رو پرت ميکنه طرف من! آينه صد تکه ميشه و تصويرم همراه شيشه عطر يادگاری ؛ميشکنه...

يعنی دختر توی آينه منم؟ 

باور ميکنم! بايدم من باشم. انتظار اين عاقبت رو داشتم. روزی که به دل گفتم پرواز نکن به شوقی بيهوده ؛ روزی که ور منطقی ذهنم به ور احساسی نهيب ميزد...اونروز بر سر قلبم چی اومد که امروز  مرگ برام به شيرينی عسله؟

 

/ 0 نظر / 2 بازدید