<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من از زمانی که

قلب خود را گم کرده ام می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

( فروغ)

 

------

 

زن جوانی به نام ماری اولین کودک خود را در بحبوحه جنگ به دنیا آورد و بعد از زایمان چون شوهرش در خدمت نظام به سر میبرد به خانه پدر مادرش رفت.

یک روز به مادرش گفت:تعجب میکنم چرا موهای بچه به قرمزی میزند در حالی که منو جان هر دو بلوندیم!

مادرش گفت : ماری فراموش کردی موهای پدرت قرمز است.

ماری نگهی به مادرش کرد و گفت: اما مادر این ربطی به فرزند من ندارد، فراموش کرده اید ؟من فرزند خوانده شما هستم!

مادر لبخندی زد و با عاشقانه ترین کلماتی که دخترش تا به حال شنیده بود گفت: اوه؛ من همیشه این موضوع را فراموش میکنم!

 

-------

 

دختر و پسر جوانی برای مشاوره نزد نویسنده بزرگ رفتند. نویسنده بزرگ به آنها گفت که عشق یعنی تازگی دم به دم ، یعنی با هم بودن تا ابد و برای هم بودن تا همیشه. نوسنده بزرگ گفت عشق یعنی کنار هم بودن حتی در سختی ها و همدیگر را درک کردن حتی در بدترین شرایط .

 نویسنده بزرگ خیلی میدانست و دختر و پسر از مشاوره با او لذت میبردند . وقتی جلسه مشاوه به اتمام رسید و دختر و پسر از محضر نویسنده بزرگ خارج شدند ، پسر چیزی به ذهنش رسید. به سوی سرایدار منزل نوسنده بزرگ برگشت و از او پرسید چرا استاد تنها زندگی میکند؟!

سرایدار گفت: استاد سالها پیش همسری داشت و نتوانست او را برای خود نگه دارد چرا که راه ابراز عشق را بلد نبود. هروقت همسرش برایش حرف میزد استاد سرش را به دیوار میکوبید و از او میخواست تا رهایش کند و تنها بگذارد.اکنون همسرش سالهاست که او را ترک کرده.

پسرک نیم نگاهی به خانه نویسنده بزرگ کرد . پوزخندی زد ، دست دختر را گرفت  و با سرعت از مقابل خانه نویسنده دور شد...

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید