1101296009.jpg

وقتست که بنشيني و گيسو بگشائي
تا با تو بگويم غم شبهاي جدايي

بزم تو مرا ميطلبد آمدم اي جان
من عودم و از سوختنم نيست رهايي

تا در قفس بال و پر خويش اسير است
بيگانه پرواز بود مرغ هوايي

با شوق سر انگشت تو لبريز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوايي

اي واي بر‌ آن گوش که بس نغمه اين ناي
بشنيد و نشد آگه از انديشه ي نايي

افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در آينه ات ديد و ندانست کجايي

در آينه بندان پريخانه ي چشمم
بنشين که به مهماني ديدار خود آيي

بيني که دري از تو بروي تو گشايند
هر در که بر اين خانه آیینه گشایی

 

خانه ای از جنس آيينه! از همه طرفش در نهايت بازتاب خودتو ميبينی...

غمگين بودنت رو اول خودت ميبينی...

شاديت رو اول خودت ميبينی...

لبخندت رو اول خودن ميبينی...

دلم يه خونه ميخواد با آدمهايی از جنس شيشه...

آینه رو دوست ندارم! نه چون بازتاب منه بلکه چون خيلی تکراريه...

از شيشه اونورها رو ميشه ديد!

سوی ديگر لبخندها... اشکها ...

چهره ی حقيقی افکاری به ظاهر بزرگ...

آينه بازتاب ظواهره. شيشه اما شفاف و شکننده است! بی ريا و تزوير نشون ميده بزرگيها انقدر هم بزرگ نبودند...

از تو اين شيشه ايه هميشگی

 خورشيد مقوايی سر ميزنه

/ 0 نظر / 5 بازدید