من مينويسم پس...

gol2.jpg

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دویدیم و دویدیم

هیجا رامون نداند

گفتند که توی جاده دونده ها زیادند

دویدیم و دویدیم

فایده نداشتن دویدن

به همه جا رسیدیم غیر خود رسیدن

 

این همه آدم به اسم هم وطن! این همه آدم با ادعاهایی که سقف آسمون رو شکافته...

این همه آدم! ولی کو انسان؟

من فقط برای  خودم نوشتم،برای دل خودم!

من نه قضاوت کردم نه گفتم قاضی میخوام! من اینجا برای جواب گرفتن از کسی نیومدم...

اصلا چه دلیلی داره که کسی بخواد برای من چیزی رو توضیح بده که تو باور من مرده!

من دارم زندگیمو میکنم! مثل تو، مثل اون ( نه شما نه، آقای بغل دستیتون!)

من هم مثل همه گاهی خسته میشم! کم میارم! گاهی گریه میکنم...

منم مثل همه!

توقع من خیلی کمه! تو که فکر میکنی میتونی حرفهای خوب خوب بزنی و راه نشون بدی ، ببین میتونی این یه کار کوچیکو انجام بدی؟

والا به همون خدایی که تو میپرستی و من نمیپرستم، خیلی کار راحتیه!

چه کاری؟

سرت به کار خودت باشه و واسه هر کسی علامه دهر بازی در نیار! انقدر از اون بالا بالاها به کسی نگاه نکن! یه ذره آرومتر به دورو برت نگاه کن!

دیدی؟

آره تو هم مسافر همین قطاری! تو هم پر از دردی! پر از رنجی...

تو هم عین من کامل نیستی...

اصلا هیچکس کامل نیست!

بزار دم گوشت یه چیز و یواشکی بگم!

غمگین ترین آدم دنیا همون کامل ترین آدم دنیاست!

میدونی که چرا؟

نمیدونی؟

خوب برات میگم!

آخه نه عیبی داره نه دردی! نه انگیزه ای برای کامل شدن نه چشم دیدن زیر دستهاش! اون از همه کاملتره! اون نمیتونه با کسی بمونه! آخه انقدر سر تر از همست که حضور هر آدم ناقصی دنیاشو تیره میکنه!

انقدر تنهاست که تو تنهایی و کاملی با خدا برابری میکنه!

 

آره دیگه! بیا خودتو در حد همه ی هم قطارات ببین! وگرنه تو هم میشی عین خدا!

بیچاره خدا!

 

دیروز از کنار مرداب داشتم رد میشدم که باز نیلوفر رو غمگین دیدم! دیگه به غمگین دیدنش عادت کردم! ولی به روش نمیارم!

نیلوفر غمگینه چون زیباییش تو تنهاییشه!

آره!

تنهایی نیلوفر مرداب زیباست!

حتی به قیمت نابودیش...

 

-------

 

دیشب داشتم با یه دوست قدیمی بلاگی یه سری از آرشیوهای بلاگ قدیمی رو میخوندم! کلی سر چندتاش خندیدم! یهو گفت: الهام چقدر قدیما زیاد مینوشتیا! دیدم راست میگه!

الانم میخوام یه عالمه بنویسم! نمیدونم اصلا چندنفر اینا رو میخونن اما وقتی پر از نوشتن باشم دیگه دست خودم نیست!

یه چند وقتیه خیلی تعطیلم!  فکر کنم این روزها نصف ادمهای دنیا تعطیلند! حتی علی هم تعطیله! تعطیلی علی رو به موقع تو بلاگش مینویسم...

اینجا هم سری بزنید:

http://esfand83.persianblog.ir

 

دو روزی میشه که دایی جان مهمون منزل ماست( البته ایشون دیگه صاحبخونه اند!)امشب به این نتیجه رسیدم حتی دایی هم الان تعطیله!

داشتم سر به سر صغری( امروز به این نتیجه رسیدم این اسم از اسم نادیا بیشتر بهش میاد!) میذاشتم که گوشی جان زنگید:

-سلام الی

-سلام ! خوبی؟

-نمیخوای بهم تبریک بگی!

-بابت چی؟

-جایزه بردم!

-جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-جشنواره صدا و سیما دیگه!

-ایول! جایزه چی؟

-دیپلم افتخار ه خاطر بازیم! فیلمم هم سوم شد!

-ایول! شیرینی باید بدی!

 

این بشر جایزه برده خیر سرش! باید جایزه هم بده خیر سرش!

 شیرین و فرهاد،تهران83

 

درواقع همش تقصیر هواست! جدی میگم! این روزها هوای تهران پر از غمه...

میخواستم بگم من مینویسم پس... 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید