gol2.jpg

 

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و من دریافتم، اما چه دور، اما چه دیر
که باید پاها را برید و در خورجین تجربه جای داد
و شاید هم فرداها را امروز به امانت
در گلستانی به تنهایی خویش سپرد
و من دریافتم که عشق را، به نیلوفران مرداب، باید سپرد
و من دریافتم که دستها را باید برید
و چشمها را به خورشید باید سپرد
و من دریافتم، اما چه دور، اما چه دیر ...

 

چتر سیاه رو میبندم و سوار تاکسی میشم. تو خودمم. تو فکرتم! ازت رهایی ندارم...

دست خودم نیست...

پشت چراغ قرمز نگام میفته به یه پسر بچه 10 یا 11 ساله.یه بغل رز رو از این ماشین به اون ماشین میکشونه و سعی میکنه که چند دستشو بفروشه...

صدای ضعیفی از ضبط تاکسی تو گوشم ضرب اهنگ میگیره

تو چشمتون چه قصه هاست

نگاهتون چه آشناست

اگه بپرسین از دلم میگم گرفتار شماست...

نگاهتون پیش من حواستون جای دیگست

خیالتون اینجا که نیست پیش یه رسوای دیگست...

 

پسره از بغل ماشین ما رد میشه و یه نگاه میندازه تو ماشین و تا میفهمه تاکسیه مسیرش رو کج میکنه! راستی چرا؟

پسری بغل دستم نشسته که داره شعر رو زمزمه میکنه

میمیرم از حسادت دلی که دلدار شماست

کاش میدونستم اون کیه که این روزها یار شماست

خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماست...

 

حتما قیافم میگه چقدر من خوشحال و شادم ؛و اونی که تو دلمه تو بغلمم هست! حتما ظاهر خندونم خیلیا رو گول میزنه...

آره! شاید بعضی ها وقتی منو میبینن خیلی دلشون بخواد بدونن اون کیه که این روزها یار منه! دلم میخواد بهشون بگم

 

شما گناهی ندارین این روزگار بی وفاست

تو خلوت شبونه ام خالی تر از جای شماست

تو  جام می تموم شب نقش دو چشمهای شماست...

 

بعضی وقتها انقدر دچار تضاد و بیچارگی میشم که دلم برای خودم میسوزه! فقط نقش خاطرات منو زنده نگه داشته! آره! این منم که یه بار به یکی از دوستام گفتم گذشته رو رها کن و با حال زندگی کن! حالا خودم دارم با خاطرات زندگی میکنم...

ولی خوب این زندگی منفعلانه لطمه ای به پویایی درسیم نزده! شاید فعال تر هم شدم! از ترس اینکه نکنه راکد بمونم...

راستی کاش اینجا رو میخندی و میديدی هنوز دوستت دارم...

 

آخه من تو این وبلاگ چی بنویسم؟ تا میام حواسم رو جمع کنم همش یاد تو میفتم! میام این دری وری ها رو مینویسم ! تعجبی نداره که دیگه خواننده نداره! بزار انقدر این مزخرفات رو بنویسم که خالی از گفتن شم... تو یکی دیگه رو داری و من خاطرتو...

 

امروز درس جدید دیگه ای رو یاد گرفتم:

پیش از تولد، سکوت و بعد از مرگ

سکوت: زندگی چیزی نیست به جز صدایی میان دو سکوت بی پایان....

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید