<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شاید این آپ دیت تا حد خیلی زیادی خصوصی باشه، اما فکر کنم اینجا مطرح کردنش کاملا به جا باشه.

معمولا بعضی از اتفاقها خود به خود و خیلی اتفاقی کنار هم جور میشند و باعث ایجاد سو تفاهم ها و عذاب وجدانهای عجیب غریبی میشند.

اتفاقی که تو این چند روز گذشته برای من افتاد. یه اشتباه واقعا احمقانه که کاملا بی منظور انجام دادم و به طبع باعث شد یه دوست واقعا خوب ازم اونقدر برنجه که خودمم احساس کنم که عجب غلطی کردما!

در هر حال من از همین جا از این دوست خوب معذرت میخوام اما میخوام اینو درک کنه که دوستی من با اون واقعا چه نفعی برای من داره؟ غیر از اینکه من دوستش دارم؟ همین و همین! هیچ چیز دیگه از این دوستی به من نمیرسه که اینقدر اصرار به ادامه دادنش دارم. شاید اگر اینقدر دور از اشتباه قضاوت نمیشدم دلم نمیسوخت!

در هر حال کاریست که شده  و من اصلا نمیگم بی تقصیر بودم ، از تو هم معذرت میخوام ...

نمیدونم چرا همش در گیر این کارهای خاله زنکی میشیم! شایدهم بهتر بگم میشم!

 

حرف برای زدن زیاده اما فکر نکنم کسی از خوندنش لذت ببره. تو این مدت فهمیدم که اون چیزی که من بهش میگم وبلاگ نویسی ، یه جور خاطره نویسیه. نه به درد شماها میخوره و نه اصلا کسی ازش خوشش نمیاد.

یه دوست عزیز بهم گفت: نوشته مقدسه ، وبلاگ یه جای زیادی عمومیه!

البته نوشته های من چندان تقدسی نداره شاید هم به قول یه دوست دیگه(( زیادی بازاریه!)). در هر حال تصمیم دارم از این به بعد بیشتر در حیطه کار مورد علاقم بنوسم و اگه خدا بخواد حالا که دارم تغییر رشته میدم ، بتونم برای علاقه مندان به این رشته تخصصی تر بنویسم ، در عین حال از مطلعان بیشتر بیاموزم و گهگداری کارهامو به قضاوت بزارم...

حالا که دارم خودمو از شر رشته حسابداری اونم بعد از 2 سال تحصیل نسبتا اجباری خلاص میکنم ، تصمیم قطعی برای تحصیل در رشته (( ادبیات نمایشی)) دارم.

البته کاملا مشخصه که( ؟) کاملا مخالفه وگرنه همون 2سال پیش اینکار رو میکردم.اما اینکه چی شد که الان اینجوری شد ، شاید دلیل نسبتا مهمش یکی از کامنتهای رضای عزیز (افکار بزرگ) بود که منو مجبور به جنگ نسبتا مهمی کرد!؛ این ایستادن در برابر مخالفانم! هر چه قدر هم که از اعصابم رو داغون کرد اما می ارزید.

 

حقیقتا زندگی یک مبارزه لذت بخشه دائمیه! اما یه اعصاب درست حسابی میخواد همراه با یه کفش و لباس آهنی برای نوردیدن جاده ی زندگی...

میدونم که اول راهم ، خدا به داد بقیش برسه!

 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~

نگاه مرد مسافر به زمین افتاد:

(( چه سیبهای قشنگی!

حیات نشئه تنهایی است.))

و میزبان پرسید: عشق یعنی چه؟

-  عشق تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس.

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،

مرا رساند به امکان پرنده شدن

-  و نوشداروی اندوه؟

-  صدای خالص اکسیر میدهد این نوش.

 

((سهراب))

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید