gol2.jpg

و من مینویسم،<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

پر شتاب ،بی پروا

اینگونه بی دریغ

در آستان دودی این شهر پر فریب

دلخسته و غریب

دور از هزار سردی و تفرقه و نشیب!

 

تصویرهزار نقش معمای روزگار

در دست من شکفت

درد آشنای هستی من در شباب خفت.

اینجا جهان سادگی و بی بهانگیست

اینجا

شور جدایی از ، تحقیر و بندگیست.

اینجا فرشته ها

 بی بال میپرند.

و روی تمام دلزدگیها را

با دستهای سفید و کوچکشان ، خط میکشند،

تندو بی شکیب!

 

بعد از چند روز اومدم صفحه وبلاگم رو باز کردم و شروع به خوندن مطلب کردم. میخواستم بدونم بعد از 3 روز هنوز هم اونطوری فکر میکنم یا نوشته ام به نظر خنده دار میاد...

راستش خنده ام نگرفت اما دلم برای خودم سوخت... و چه قدر از اینکه سه روز فقط و فقط به کاری که میخوام انجام بدم فکر کردم احساس رضایت کردم.

نتیجه فکر از همون روز اول معلوم بود ...

این سه روز نمایش و تشریفات رو رعایت کردم!

آروم سرم رو بردم زیر پتو و اشکام بی محابا میومد پایین. دایی کوچولوم( فکر کنم دیگه خیلیا بشناسنش!!!) پتو رو زد کنار. با وحشت گفت: الهام؟؟ چت شده؟ خندیدم بهش و گفتم: هیچی...

چند بار هیچی  گفتنم مصرش کرد تا به زور ازم حرف بکشه. اما لحظه ای که گفت مگه من مردم که الهام گریه کنه ، هق هقم تبدیل به گریه بلند شد!

تو حیاط دوتایی زیر نم نم بارون ، با صدای موجهای تنهای دریا قدم زدیم و من فقط براش گفتم... گفتم و اصل کاریو نگفتم!..

دیدم انقدرها هم مهم نیست که دیگران چه فکری میکنند. واقعا اهمیتی نداره که ته جاده به مقصد برسی یا نه! مهم جاده است! مهم قشنگی چالوس تو فصل پاییزه! مهم هفت رنگ بودن جاده و تکراری نبودنشه...

مهم منم! مهم عمر و زندگیمه که باید با رضایت بگذره...

 

گویی همه ی لحظه های تار زمین

در گوشه جهان کوچک ما

با نور و محبت در هم میپیچند.

اینجا نهان ماست

ساده ولی بزرگ

در جنگ و صلح گم شده هر ناله و نهیب.

 

دوستان خوبم ، دوستان مهربانم...

مخصوصا اونی که یه دوست وبلاگی خوب تا ابده...

ممنون که وبلاگ احمقانه ی منو تحمل میکنید. ممنون که حرفهای نیلوفر مرداب رو تحمل میکنید!

 از اولین اثرات مشهود تغییرات،  عوض شدن اسم وبلاگه!

 

از چشم من نگاه کن و عشق را ببین

هرچند روز در گذر ساقه ی شب است

در سینه های پرتپش سرزمین ما

عشق و شراب هست

گرچه نگاه ما

در تیرگی خالی تردید مانده است

اینجا ،

بی بال پریدن ، عادت هر روز مردم است

 

تولد دوباره ی روحم با زادروز تقویمیم تقریبا یکی شده! دلم میخواد به آسمانها پر بکشم و سکوت را در سایگاهی مشترک تجربه کنم...

 

اینجا جهان ماست،

باور کن ،

ای شقایق پردرد و بی نصیب

یک روز میرسد،

از راه ، یک طبیب...

/ 0 نظر / 7 بازدید