·        دلم میخواد تا ابد بخوابم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار میگشت و نهایتا توانست برای خودش کار پیدا کند.حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود ، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت به کار خود در آن شرکت ادامه دهد و نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رییسش به او یک تبر داد و اورا به سمت محلی که باید در آن مشغول باشد راهنمای کرد.

روز اول هیزم شکن 18 درخت قطع کرد و رییسش او را تشویق کرد و این تشویق انگیزه ادامه دادن او شد.

تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها 15 درخت قطع کرد روزهای بعد هم به ترتیب 15 و 10 و در نهایت 5 درخت قطع کرد!.

پیش خود فکر کرد احتمالا بنیه اش کم شده و پیش رییس رفت و بعد از معذرت خواهی گفت که از این جریان سر در نمی آورد. رییس پرسید آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟

هیزم شکن گفت: تیز کردن؟  من فرصتی برای تیز کردن تبر نداشتم! تمام وقتم را صرف قطع کردن درختها کردم!

 

آخرین باری که تبرم رو تیز کردم کی بود؟ چرا انقدر خسته ام! چرا انقدر نا امیدم؟ چرا دلم از همه و بیشتر از همه از خودم گرفته؟ چرا انقدر حافظه ام ضعیف شده و یادم رفت که 2 روز پیش میخواستم تو پال تاک  تو یه گفتگو همراه امان و آقا رضا شرکت کنم؟ چرا همه جا سیاهه! چرا سفیدی ها دارند میمیرند؟ نمیدونم افکار بزرگ اینجا رو میخونه یا نه اما یادمه یه بار گفت وبلاگ منو میخونه چون حالتهای شاد و احتمالا کودکانه ای داره! حالا درست یادم نمیاد دلیلش چی بود و چی گفت اما اونم گفت که بزرگ شدن همه اینا رو از بین میبره! تا کی میتونم از بزرگ شدن فرار کنم؟ تا کی؟

تا کی میتونم  اوراد کوچک ماندن رو هر شب بخونم؟ بزار همه بفهمند که من یه پیرزن 70 ساله ام! من خیلی وقته که پیر شدم! از اینجا و از خودم و از همه خسته ام! قصه نمیگم! اصلا نخون، دیگه نیا اینجا! اما کم آوردم! دلم میخواد تا ابد بخوابم!

دلم میخواد تا ابد برای تنهایی ها گریه کنم. انقدر گریه کنم تا اشک هم از من خسته بشه! دلم میخواد همه رو از خودم خسته کنم! دلم میخواد از خستگی بمیرم! دلم میخواد بمیرم!

 

اه؛ الهام زهر مار! چرا انقدر مزخرف میگی! که چی ؟ کی مگه ( جز یکی دونفر) اینجا رو واقعا میخونه؟ کی حوصله ی خستگی های تورو داره! همه خسته ان!همه نا امیدن! همه بدون شادیند!

به قول دایی جان حالا که حتی قلیونم ممنوع شده !!! حالا که هیچ تفریح سالم و نا سالمی نمونده تا کی میخوای دلت رو به نمایش نا مه های مسخرت خوش کنی؟ همون بمیر! بمیر تا انقدر ناله نکنی و حوصله ی همه رو و البته حوصله ی خودت رو بیشتر از همه سر ببری!

با اجازه دوستان عزیزی برم بمیرم!

یعنی بعد از چند هفته خودمو راضی کردم با مامان اینا برم ولایت! بلاخره یه 5 شنبه جمعه خونه ما مکان نیست!

هویج توام کمتر گیر بده ! نزار نفرینت کنم! نفرین دل سوخته میگیره ها!

 

 

 

·        وقتشه

 

وقتشه

وقتشه رفتن وقتشه

فرصت تولد دوباره نیست

مردن دوباره ی من وقتشه

دیگه دیره واسه گفتن

این کلام آخرینه

فرصت زجه نمونده لحظه های واپسینه

دیگه با عاطفه دشمن واسه دلتنگکی رفیقم

توی شط سرخ نفرت بی صدا ترین غریقم

من عروسک کدوم بازی وحشت

 

من صدای قحطی کدوم تبارم؟

 

که مثل تولد فاجعه سرد؟

که مثل حادثه آرامش ندارم؟

سرد و ساده و شکسته آينه قديميم من

با چراغ و گل غريبه با غبار صميميم من

ميمونم زير هجوم سنگی آوار کينه

واسه بازيچه نبودن آخرين بازی همينه...

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید