خونه خالی

خونه غمگين

خونه سوت و کوره بی تو

رنگ خوشبختی عزيزم

ديگه از من دوره بی تو

مه گرفته کوچه ها رو

اما سايه ی تو پيداست

ميشنوم صدای شب رو

ميگه اونکه رفته اينجاست!

تو با شب رفتی و با شب

ميايد ديار غربت

توی قلب من ميمونی

پر غرور و پر نجابت...

حالا دست من تنها

شعر دستاتو ميخونه

حس خوب با تو بودن

تو رگهای من می مونه...

 

دستهامو گرفت و طبق معمول به ناخنهای رنگيم نگاه کرد! گاهی فکر ميکردم چرا من انقدر عشق لاک و اين چيزها هستم! يه بار بهم گفت: چون تو يه بچه ای! يه کودک درون واقعی! عين بچه ها هنوز بازی با رنگها رو دوست داری...

اين بار اما اينو نگفتی...

اين بار ساده و بی ريا دستم رو رها کردی و گفتی : بزرگ شو...

و برام از جملات قصارت گفتی...

(( انتهای واقعيت ،  شروع  جاده خياله))

(( بام ذهن آدمی ، حياط خانه خداست))

(( دليل خيال فرد ، خياله))

...

کاش ميماندی و باز ميگفتی...

ديشب اما فهميدم اين جملات رو از کجا آوردی...

ياد اوری زيبايی استادت بود!

ديروز اما با اشک به من گفتی: رفت...

و من به ياد سيگار نيمه خاموشت که در فنجان قهوه خاموش شد ميخوانم:

سنگ انديشه به افلاک نزن ديوانه

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید