gol2.jpg

همونطور که اينجا گفتم از اين به بعد بخشهايی از کتابهايی که به نظرم جالب هست رو براتون مينويسم.

از کتاب اوا لونا... زنی که قصه های بومی تعريف ميکرد...

 

اوا لونا

 

عشق به یک یاغی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

روزگاری در شهری دور ، دوشیزه ای بود که عاشق یک یاغی بود.یک تبهکار واقعی که حتی کوچکترین اختلافات رو با گلوله حل میکرد و منطقه را از بیوه ها و یتیم ها پر میکرد.دختر هرگز امید به باز پس آوردن معشوق گناه کار با نیروی عشق و شیرینی شخصیتش از دست نداد.و در حالی مرد در اکناف پرسه میزد و کارهای کثیفش را ادامه میداد ، دختر یتیمهایی را که تپانچه های سیری نا پذیر آن شرور بی پدر کرده بود ، سرپرستی میکرد.

وقتی مرد به خانه زن پا میگذاشت ، مثل تند بادی از جهنم بود؛ پاکوبان وارد میشد ، به درها لگد میزد و تپانچه اش را به هوا شلیک میکرد.

دختر به زانو می افتاد و به او التماس میکرد که از کارهایش توبه کند ، اما او با قهقه هایش که دیوار را میلرزاند و خون را منجمد می کرد ، او ر به مسخره میگرفت.به نعره میگفت: (( در چه حالی عزیزم!)) و کودکان وحشتزده به دو در گنجه های لباس پنهان میشدند .(( این بچه ها چه طورند؟)) و در را باز میکرد و گوشهایشان را میکشید و بیرونشان میاورد تا ببیند قدشان چقدر است!!. (( آها میبینم که بزرگ شده اند! اما نگران نباش تا چشم بهم بزنی ! به شهر میروم و چندتا یتیم تازه برای مجموعه ات درست میکنم!))

سالها به این منوال گذشت و تعداد شکمهایی که باید سیر میشد ، افزایش میافت...

تا این که روزی معشوقه از این بدرفتاری ها خسته شده بود ،بی فایده بودن امید به رستگاری راهزن را درک کرد و تصمیم گرفت از زیادی خوب بودن دست بر دارد.موهایش را فر شش ماهه زد ، لباس سرخ رنگی خرید و خانه اش را به محلی برای میهمانی ها و خوش گذرانی تبدیل کرد که در آن میشد خوشمزه ترین بستنی ها و بهترین شیر مالت را خرید، به بازی و سرگرمی مشغول شد و خواند و رقصید.

به بچه ها که به مشتری ها خدمت میکردند خیلی خوش میگذشت ؛ فقر و بدبختی پایان یافت و زن به قدری شاد بود که تمام غمهای گذشته را فراموش کرد. اوضاع خوب پیش میرفت ، اما خبرها به گوش آن پست فطرت رسید و شبی مطابق معمول ظاهر شد ، درها را به هم کوبید و سقف را با گلوله سوراخ کرد و دنبال بچه ها گشت ، اما...

اما دچار حیرت شد!. هیچکس در حضور او نمیلرزید ، هیچکس برای پنهان شدن در گنجه لباس فرار نکرد و دخترک خودش را برای طلب بخشش به پای او نینداخت.همه به کارشان ادامه دادند. بعضی بستنی میدادند ، یکی طبل میزد در حالی که معشوق سابق با دستاری زیبا مزین به میوه های گرمسیری روی میز مامبو میرقصید. بنابر این راهزن ، خشمگین و شرمگین با تپانچه هایش جیم شد تا معشوقی پیدا کند که از او بترسد.

 

 

برداشت شده از کتاب  اوا لونا

ایزابل آلنده

/ 0 نظر / 4 بازدید