بوسه ای پنهان،مملو از باکرگی

 

قرنها گذشته است!تصور کن...گويی سالها بر من گذشته است.از ۱۸ اسفند تا به امروز...هر چند که هيچ به ياد ندارم چه شد که روزگاری اينجا بسته شد.چه شد که فکر کردم روان و آزاد شده ام؟ اين من هميشه سرگردان مگر به جايی رسيده بود که ميخواست آرامشش را باز يابد؟ دستانم می لرزد...از شوق است.از شوق اين روزگار خود خواسته ای که کودکانه اش را بسيار دوست می دارم....ميدانم هيچ کسی اين من نيلوفری را به ياد ندارد.مشغول خواندن چيزی بودم، که ناگهان هوس کردم جايی که کسی نميبيند چيزی بنويسم. شايد باز ميخواستم بنويسم ((زندگی من پر از جزئیات کوچکی است که هیچ انتظارشان را نمی کشیدم))  اما حس کردم کليشه ای و احمقانه است.شايد چند لحظه فکر کردم پنه لوپه کروز هستم در آن فيلم اسپانيايی...! فِک کن!!! چه لذتی دارد...چه لذتی دارد که ديگران را با خشم پنهان خود آزار دهی...ديوانه باشی و حيفت بيايد اين ديوانگی را کسی نبيند!آن قدر سرشار از عشق و خشم و زندگی باشی که در پوست خود نگنجی... آن قدر پر از چيزی باشی که از فرط سرشار بودن حس کنی خالی هستی... چه کسی باز مرا ميخواند؟

و چه لذتی دارد نوشتن در صندوقچه ی فراموشی ها...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید