gol2.jpg

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد

غالباً اين قَدَرم عقل و کفايت باشد

 

حدود یک هفته ی پیش یکی از دوستانم برام یه فال حافظ اینترنتی گرفت( اینجوری که من اینور نیت کردم اون اونور حافظ رو باز کرد!) و بیت فوق اول فال بود! خلاصه خیلی واسه خودش فال شد!!

 

حتما شما بدشانسهای زیادی رو دیدید.اصلا بد شانس ترین فرد فامیلتون کیه؟

امان حتما خودشو بدشانس ترین فرد دنیا میدونه چه برسه به فامیلشون! نادیا هم حتما منو بدشانسترین فرد دنیا میدونه!!! آخه فامیل بودن با نادیا برای خودش کلی بدشانسیه( غلط کردم نادی زنگ نزنی فحش بدی!)

خلاصه آدم بد شانس زیاده اما بدشانسترین فرد فامیل ما یه خانومیه که نسبت فامیلشو ذکر نمیکنم.

از اونجای که فردا شب مامان و بابا برای یک ماه میرن سفر حج و واجب و میخوان کلی حاجی خانوم و حاج آقا بشن ( دیگه این همه حاج آقا و حاج خانومهایی که میشون درست و واقعی میشه!) از دیشب ما دچار مهمان زدگی مفرط شدیم! چون قرار شده مثلا فردا شب خونه رو شلوغ نکن تا مامان اینا با آرامش برن سفر ( خیر سرشون چقدر هم نمیان! فرداشب هم همین آش و همین کاسه!) امشب هم این خانم و همسرش اومده بودند...

انقدر مدرک دال بر بدشانسی این خانم تو زندگی هست که هروقت میبینمش به خودم امیدوار میشم!

وقتی 17 سالش بود و تازه دیپلم گرفته بود( یه سال زود این عمل محیر العقول رو انجام داده بود!) میخواست بره دانشسرا تربیت معلم که مادرش هر چهارتا پاشو میکنه تو یه کفش( به نظر ن آدمهای لجباز و زورگو همون چهار پا هستند تا دو پا!) که الا و بلا باید زن این پسر عمه ات بشی! خلاصه این خانم هم کلی برای خودش کلاس داشت و از این اقای لات خیابونی  خوشش نمیومد! این آقا اون زمان یه تولیدی لباس داشت و برای خودش یه خانم باز قهار بود این خانم هم کلی اخلاقمند و متنفر از هر چی مرد اینجوری! اما خوب حرف زور بود و باید ازدواج میکرد. به زور نشست سر سفره و بله رو گفت! اما سر چهار ماه از بس جونش به لبان مبارکش رسیده بود ناچار به طلاق شد و یه سنت شکنی بزرگ در تاریه خانوادش رو انجام داد! بگذریم از اینکه نتونست درسش رو ادامه بده و اون زمان هم با مدرک دیپلم و یه دوره اموزش رفت تو مدرسه کر و لالها و مربی شد( درست نمیدونم مربی چی) بعد با همسر فعلیش اشنا شد که ایشون هم یه زن طلاق داده بود و توافق کردند که خانواده دو طرف از گذشته اون یکی چیزی ندونه و با هم ازدواج کنند. اما از اونجا که این خانم تو زندگیش همینجوری شادی و خوشبختی بود این اقا هم یه آدمی از آب در اومد که تو زندگیش به سطح معمولی قانع بود اما چون ادم خوبی بود برای این خانم مهم نبود که باید جای شوهرش هم بار مالی زندگی رو به دوش بکشه و مرد خونه زندگیش بشه... خلاصه در این سالهای زندگی مشترکشون بد شانسیهای مالی و غیر مالی زیادی داشتند تا اینکه 4 سال پیش بدشانسیشون کامل شد و زمانی که بعد از چندین سال اسمشون برای حج تمتع در اومد زد و مادر این خانم فوت شد! روز سوم مادرش بود که باید میرفت حج! شما حساب کن دختر ته تغاری خانواده مادرشو از دست داده و حوصله ی هیچیم نداره و باید بره مکه!دیگه اینکه هیچی از مسافرت و زیارتش نفهمید یه طرف نیمه ورشکستگی مالی شوهرش هم یه طرف دیگه!

این خانم خیلی دلش میخواست عروسش از نظر تیپ و قیافه  مثل پسرش باشه! آخه پسرش خیلی خوش تیپ و خوش قیافست...

اما از اونجا که ایشون ملکه بدشانسیهای فامیل هستند عروسی نصیبش شده از من بدتر! کلی به خودم امیدوار شدم!

خلاصه جونم براوتن بگه چقدر من خاله زنک و وراجم! ولی منظورم از نوشتن اینها این بود که شما هم اگر یکم در بدختیهای زندگی مردم دقیق بشید میبینید که چقدر بدبختیهای خودتون بی معنی و قابل فراموشیه...

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید!!

پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما راست بود!

بالا رفتیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود!

 

/ 0 نظر / 5 بازدید