gol2.jpg

 دستهای مرد تایپ میکنه: تولدت دقیقا چه تاریخیه؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دستهای زن سریعتر مینویسه: نمیدونم! دلم نمیخواد روز تولدم رو به یاد بیارم.

دستهای مرد اصراری دوباره نمیکنه و لبهای زن به لبخندی گشوده میشه...

مرد اولین کسی بود که درک کرد حادثه ی متولد شدن زن برایش سوگ بزرگیست. زن برای زادروزش اشکهای بسیاری را انبار کرده...

چه زیباست که روز تولدش را در آغوش مرد گریه کند. با مرد...

جمعه ها خون جای بارون میچکه...

 

وقتی پرستوهای مهاجر باز میگردند ،

تو فاصله ها را بشکن

و بگذار تا در هر نفس

صدای قلب یکدیگر را بشنویم...

 

((چشمهام خسته میشه و عینک رو میزنم بالا. تا میام یه دستی رو چشمام بکشم ، یادم میفته خط چشم و ریمل و سایه قاطی میشه! لعنتی!! دیگه چشمامو آرایش نمیکنم !! از اون دروغها که زنها روزی هزار بار به خودشون میگند!

هر چی منشی رو صدا میزنم جواب نمیده. لابد رفته روزه خواری در ملا عام رو انجام بده! کاری که خودم یادش دادم!

صدای پدر تو راهرو میپیچه. چقدر از شرکت پدرم بدم میاد...

 

منشی بابا میگه: عکست تو ارکات چه محجبه شده! میخندم: به مناسبت ماه مبارک رمضانه عزیزم!

دیروز رفتم عکاسی تا عکسها رو بگیرم . وقتی اومدم خونه مامان گفت شناسنامه پیدا شده و المثنی دیگه لازم نیست! اما عکسها خیلی خوب شده... یکیشو اسکن میکنم ، اما خوب از آب در نمیاد. بلافاصله میزارمش تو ارکات تا ماه رمضونی یه ثواب ببریم!

 

صدای زنگ تلفن منو از فکر و خیال در میاره. مامانم بود. باید برگردم خونه. گاهی وقتها برای دل منشی بابا میام شرکت. یه دختر 18 ساله تنهای مظلومه! حالا خوبه گندش در بیاد صیغه ی بابا جونمه!

 

راستی تمام مطلب بالا خیالی بود! البته به جز عکس ارکات و گم شدن شناسنامه!!))

 

برای فردا چه باید کرد؟

ای معبود من!

که همیشه در وحشت امروز بوده ای؟!

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید