gol2.jpg

 مطلب زير توسط امان برام ايميل شده و به مناسبت هفتادمين سال تولد فروغ هميشه پر فروغ تقدميش ميکنم به همه دوستاران او...

اما قبل از هر چيزی:

تو اين يه ماه که مامان و بابا تهران نيستند يه وبلاگی هست که اونجا مينويسم و در مورد توضيح نميدم! يعنی چرا يکم توضيح ميدم14.gif: من و علی لپ کشانی ( بردر کوچولوم) اونجا مينويسيم...

وبلاگ الی و علی

 

در ضمن به وبلاگ امان حتما سر بزنيد که به مناسبت تولد فروغ فرخزاد آپديت شده...

 

فروغ فرخزاد يكي از نامدارترين زنان شاعر تاريخ معاصرايران است. وي درپانزدهم دي ماه سال 1313 هجري شمسي پاي در جهان شگفت انگيزما نهاد. جهاني كه وي با شعرهايش آن را زيباترو شگفت انگيزتر نموده است. دوران كودكي و نوجواني اش درخانواده اي معمولي و متوسط گذشت. او فرزند سرهنگ محمد فرخزاد و بانو توران وزيري تبار بود. فروغ در دبيرستان خسروخاور تا كلاس سوم دبيرستان درس خواند. بعد از پايان كلاس سوم به دبيرستان بانوان رفت و در آنجا خياطي و نقاشي را فرا گرفت. سيزده چهارده ساله بود كه شعر گفتن را آغاز كرد. وي درابتدا غزل مي گفت. خودش در مصاحبه اي گفته است:« وقتي سيزده چهارده ساله بودم خيلي غزل مي ساختم ولي هيچ وقت آنها را چاپ نكردم. وقتي غزل را نگاه مي كنم با وجود اينكه ازحالت كلي آن خوشم مي آيد به خودم مي گويم: خوب خانم،كمپلكس غزلسرائي تو را هم گرفت.» خانم يزدي يكي از همكلاسي هاي فروغ گفته است:« زنگهاي انشا براي فروغ بدترين ساعات درس بود. هميشه مي گفت: من از انشا متنفرم، بيزارم، براي اينكه خيلي خوب انشا مي نوشت و معلم هميشه او را توبيخ مي كرد ومي گفت: فروغ تو اينها را از كتاب مي دزدي...». همچنين خانم بهجت صدر كه معلم نقاشي وي در دبيرستان و يكي از دوستان فروغ بوده است، اظهار داشته است كه فروغ مدتي نزد پتگر نقاش معروف فنون نقاشي را آموخت، ليكن بزودي از مدرسه دور شد و به جوهر نقاشي ما دست يافت. نقاشي را خيلي خوب و راحت مي فهميد و حس مي كرد.يكي دو ماه قبل از مرگش علاقه بسياري به نقاشي پيدا كرده بود. رنگ و بوم خريد و دوتابلوي رنگ روغن كشيد كه يكي ازآنها پرتره اي است از حسين،كودك يك مادر جذامي كه فروغ او را از تبريز به همراه خويش آورده بود و بزرگش مي كرد.» فروغ در سال1330در سن هفده سالگي با پرويز شاپور ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج پسري بنام كاميار بود. ولي اين ازدواج زود هنگام او دوامي نداشت و فروغ پس از سه سال زندگي مشترك در سال 1333 از شوهر جدا شد. خانه شوهر با روح لطيف و حساس وي سازگاري نداشت. خانه شوهر برايش قفس بود و فروغ كه هميشه عاشق پرنده ها بود طاقت قفس را نداشت. فروغ بعد از طلاق از ديدار تنها فرزندش محروم شده بود.« فروغ سخت نگران زندگي تنها فرزندش بود و مخصوصأ نگران داوري پسرش درباره خودش بود. هميشه مي گفت: كامي يك روز بزرگ خواهد شد و مرا چنان كه هستم خواهد شناخت نه آنطور كه درباره من به او تلقين مي كنند». در سن هفده سالگي نخستين مجموعه اشعار خويش را به نام اسير منتشر نمود و بيست ويك ساله بود كه دومين مجموعه اشعار وي به نام ديوار منتشر شد. اين دو مجموعه گروهي كوته بين را عليه فروغ شورانيد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فروغ خودش در ارتباط با اين موضوع گفته است:

 

گريزانم از اين مردم كه با من

به ظاهر همدم و يك رنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پيرايه بستند

از اين مردم كه تا شعرم شنيدند

به رويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آندم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بد نام گفتند

 

خانم فروغ فرخزاد در سالهايي كه هنوز از آزادي زن حرفي در ميان نبود، فروغ بيست ويك ساله، در برابر همه ناسزاها و طعن و لعن ها چنان رفتار كرد كه در خور زني آزاد بود. وي در سال 1336 سومين مجموعه اشعارخود را به نام عصيان چاپ كرد. وي هرگز از آنچه مي گفت و مي نوشت و مي كرد، راضي نبود. از هيچ چيز بيشتر از سكون و سكوت و درجا زدن بيزار نبود و هرگز ساكت و خاموش ننشست. خودش در مصاحبه اي گفته بود: « من سي ساله هستم و سي سالگي براي زن سن كمال است. اما محتواي شعرم سي ساله نيست، جوان تر است. اين بزرگترين عيب است در كتاب من. بايد با آگاهي و شعور زندگي كرد. من مغشوش بودم، تربيت از روي يك اصول صحيح نداشتم همين طور پراكنده خوانده ام و تكه تكه زندگي كرده ام و نتيجه اش اين است كه دير بيدار شده ام... ».

خانم فروغ فرخزاد پس از زنجير زناشويي، ديگر تن به اسيري نداد، بلكه عصيان كرد و براي هميشه رها شد و رها زيست. زيرا اگر چه وي از شوهر گسست، با شعر پيوست و تولدي ديگر يافت خودش در اشعارش گفته است « يار من شعر و دلدار من شعر، مي روم تا به دست آرم او را» و او يار و دلدارش را بدست آورده بود. او همه كاميابي ها و ناكامي ها، همه خوشي ها و ناخوشي هايش را در شعر مي ريخت و در همه حال از شعر آغاز مي كرد وبه شعر باز مي گشت. شعر پناهگاه آسماني او بود. شعر بود كه او را متوجه لطائف سينما يا سينماي لطيف كرد. شعر بود كه در او رحم و شفقت بوجود آورد. شعر بود كه او را به خانه سياه كشاند و آن شعر سفيد را خواند. شعر بود كه او را اسير و عاصي ساخت و سر انجام تولدي ديگر داد.

فروغ در شهريور سال 1337 به كارهاي سينمايي رو آورد و در ساختن بسياري از فيلم هاي مستند با ابراهيم گلستان همكار شد. در سال 1338 براي نخستين بار به انگلستان سفر كرد تا در امور تشكيلاتي تهيه فيلم بررسي و مطالعه كند. در سال 1339 موسسه فيلم ملي كانادا از گلستان فيلم خواست كه درباره مراسم خواستگاري در ايران فيلم كوتاهي بسازد. فروغ در تهيه اين فيلم كمك فراواني نمود و خود نيز در اين فيلم بازي كرد. در سال 1340 در ساختن قسمت سوم فيلم « آب وگرما » و تهيه صداي فيلم « موج و مرجان و خارا» با موسسه گلستان همكاري نمود.سپس براي بار دوم به انگلستان رفت  تا درباره تهيه فيلم مطالعه كند. وقتي از سفر انگلستان بازگشت، براي صفحه نيازمنديهاي روزنامه كيهان يك فيلم يك دقيقه اي ساخت كه در نوع خود اثري شايسته تحسين بود. در بهار سال 1341 به تبريز سفر كرد تا در مورد تهيه فيلمي درباره جذامي ها و جذام مطالعه كند. سپس در پاييز همان سال فروغ همراه سه تن ديگر مجددا به تبريز رفت. در طي دوازده روز اقامت در آنجا فيلم« خانه سياه است» را از زندگي جذاميها ساخت. وي در ساختن اين فيلم از هيچ كوششي دريغ نكرد. خودش در مصاحبه اي درباره اين فيلم گفته است:« خوشحالم كه توانستم اعتماد جذامي ها را جلب كنم. با آنها خوب رفتار نكرده بودند. هر كس به ديدارشان رفته بودفقط عيبشان را نگاه كرده بود. اما من به خدا مي نشستم سر سفره شان، دست به زخم هايشان مي زدم. دست به پاهايشان مي زدم، كه جذام انگشتان آنها را خورده بود. اينطوري بود كه جذامي ها به من اعتماد كردند. وقتي از آنها خدا حافظي مي كردم مرا دعا مي كردند. حالا هم كه يك سال از آن روزگار مي گذرد، عده اي ازآنها هنوز هم براي من نامه مي نويسند و از من مي خواهند كه عريضه شان را به وزير بهداري بدهم... مرا حامي خودشان مي دانند...». در اين سفر فروغ كودك يك مادر جذامي را، به نام حسين با خود به تهران مي آورد واز او مانند فرزند خود نگهداري مي كند و در اواخر عمر كوتاه خويش نيز تابلوي رنگ روغن از وي به تصوير مي كشد.

خانم فروغ فرخزاد همگام با كارهاي هنري، گامهاي بلندتري نيز در راه شعر بر مي داشت. وي در زمستان سال 1343چهارمين مجموعه شعر خود را به نام تولدي ديگر منتشر نمود و اين خود شاعر بود كه به راستي تولدي ديگر مي يافت. خود نيز اين كتاب را بيش از كتابهاي ديگرش دوست مي داشت. وي اعتقاد داشت كه شعرش با تولدي ديگر آغاز شده است و همچنين خود مدعي بوده است كه پايان اين كتاب راه شاعري اوست. آخرين قسمت شعر تولدي ديگر چنين است.

 

من پري كوچك غمگيني را

مي شناسم كه در اقيانوس مسكن دارد

و دلش را در يك ني لبك چوبين مي نوازد آرام آرام

پري كوچك غمگيني

كه يك شب از يك بوسه مي ميرد

و سحر گاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد.

 

خود وي در اين باره گفته است:« من هميشه به آخرين شعرم بيشتر از هر شعر ديگري اعتماد مي كنم. دوره اين اعتقاد من خيلي كوتاه است و بعد زده مي شوم و همه چيز به نظرم ساده لوحانه مي آيد من از كتاب تولدي ديگر ماهها است جدا شده ام با وجود اين فكر مي كنم كه از آخرين قسمت شعر تولدي ديگر ديگر مي شود شروع كرد».

مجموعه بلند ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد آخرين مجموعه شعر خانم فرخزاد است كه ناتمام ماند و پس از مرگ وي انتشار يافت.

روحيه وشخصيت راستين فروغ را بايد از شعر هايش شناخت. آنانكه او را از نزديك مي شناختند مي گويند« يك انسان والا بود و صادق وصميمي و مهربان. روشن بيني عجيبي داشت كه ازحقيقت سرچشمه مي گرفت وحالتي داشت چون قديسين، آميخته اي از صفا و راستي و معصوميت » زندگي اش در شعر خلاصه مي شد. وي مرتب در جستجو و تلاش و كنكاش بوده است. شعر فرخزاد سرنوشت او بوده، فروغ آنچنان فضاي شعرش را از خويشتن آكنده است كه شعرش با اسمش هميشه مترادف است و فروغ مي داند كه شعر فرياد زندگي است و شعر او فرياد است. فرياد كسي است كه صادقانه زندگي مي كند و سرودن شعر نياز دروني او است. شعري كه حتي زندگي خويش را فداي آن مي كند و در بازي سرنوشت بين زندگي خانوادگي و زندگي شعري، ترجيح مي دهد با شعر خود زندگي كند و به گفته خويش پري كوچك غمگيني است كه دلش را يك ني لبك چوبي آرام مي نوازد. پري كوچك غمگيني كه با تمام وجود نيازمند عشق و نوازش است.

همانطور كه از شعر وي معلوم است وي به هر چه كه ساده و اصيل بوده است، عشق مي ورزيده است مانند باغچه گل، خيابان پر از باران، كودكي كه از مدرسه به خانه باز مي گردد، نگاه شرمگين يك گل، ترنم دلگير چرخ خياطي، عشقي كه در سلام شرم آگين خود را پنهان مي كند و تمامي اينها مورد ستايش وي بوده است. شعر فروغ از استعاره ها و تصوير هاي زيبا رنگ مي گيرد. در شعر وي بعضي از كلمات از تكرار بالائي برخوردار هستندكه هر يك شايد ردپايي ازگذشته وي باشند مانند كلمه ستاره، ستاره عشق بزرگ فروغ بوده است. در كتابهاي پيش از تولدي ديگر كلمه ستاره بيست و هشت مرتبه در شعر فروغ نورافشاني كرده است و يا كلمه اقاقيا كه فضاي شعر فروغ را به صورت مكرر از عطر و بوي خود آغشته كرده است. استفاده از اين واژه يادگار خاطرات جواني شاعر است.آن تلخ و شيرين خاطراتي كه از دوران زندگي درخانه پدري خود در ذهن دارد. خانم پوران فرخزاد، خواهر فروغ دراين باره گفته است:

«...تابستانها را بخاطررفتن به پشت بام دوست مي داشتيم. شب ها روي پشت بام كاهگلي مي خوابيديم. به آسمان نگاه مي كرديم. هر دو كودك وساده دل بوديم و هردو پرشور واحساساتي. به بهانه خواب به پشت بام مي رفتيم ولي به جاي خواب دائم با هم پچ پچ مي كرديم:

-فروغ دلت مي خواهد دستت آنقدر دراز بشود كه به آسمون برسه.

-آره چون اونوقت به آرزوم مي رسم و مي تونم ستاره ها رو مشت مشت بچينم.

-مي خواي ستاره ها رو چكار كني

-هيچي شايد ازاونها يك گلوبند درست كنم و به گردنم بياويزم».

و همچنين درجاي ديگر مي گويد:

از سالها پيش درختان اقاقيا دو طرف جوي آبي كه ازمنزلمان مي گذشت ايستاده بودند. زمستان ها خشك وبي بار مي شدند و هر بهار از خوشه هاي سپيدشان بوي بهشت برمي خاست. من و فروغ بعدازظهر پايمان را در جوي آب دراز مي كرديم و خوشه هاي سپيد اقاقيا را پرپر مي كرديم و روي آب مي ريختيم... اونوقت ما گلهاي پرپر شده را روي گلدان بزرگي كه برادرم گنجشك مرده اي را درون آن چال كرده بود، مي ريختيم و هر دو با هم به عادت بزرگترها روي آن گنجشك مرده گريه مي كرديم. بعد از مدتي فروغ با پنجه هايش گلهاي سپيد را لمس مي كرد و با آهنگ شيريني مي گفت:

« انگار گل سپيد فقط مال روي قبره »

و بعد با زهر دو ضجه مي زديم...غافل ازاينكه درآينده اي دور يك روز يكي ازما روي گلهاي سپيدي كه گور ديگري را پوشانده است خواهد گريست و باز هم خواهد گريست!

سرانجام در روز بيست وچهارم بهمن سال 1345 سانحه تصادف رانندگي به زندگي كوتاه سي ودو ساله اما پرثمر و پركار وي خاتمه بخشيد و وي در اثر جراحات وارده وضربه مغزي جان به جان آفرين تسليم كرد. فروغ را انبوهي ازدوستدارانش با چشماني مرطوب و دل هايي اندوهگين ازغم از دست دادنش درگورستان ظهيرالدوله به خاك سپرده اند.

 

روحش شاد و يادش گرامي باد!  

/ 0 نظر / 3 بازدید