<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

عجب سکوتی داشت شام آخر.

مسیح درست اون وسط داشت در کمال تواضع و آرامش به حواریونش نگاه میکرد. از پطرس قدیسش تا یهودای خطاکارش.

لئو هم تماشاگر چشمهای مسیح بود. پطرس رو درست هم قد مسیح و یهودا رو کوتاهتر از مسیح کشید. با اینکارش شاید میخواست شان و منزلت اونا رو نشون بده.

ماریا یه لحظه دلش برای مادر سوخت. بیچاره چه قدر پول بابت این کار تقلبی داده بود. اونم فقط به خاطر اینکه نقاشی کپی شده آرامش اون کلیسای فرانسوی رو براش میاورد.

کنترل رو بر داشت و تلویزیون رو خاموش کرد. دیگه حالش از این فیلمهای آبکی تمام سانسور شده به هم میخورد. اونم آخه چه فیلمی؟ شام آخر در خانه!. داشت دیرش میشد ، آخه اگه اینبار هم غیبت میکرد دیگه حذف میشد.

آنچنان به دو خودشو رسوند سر کلاس که از فرط هیجان و اضطراب نفهمید ساعتش یه ساعت عقب مونده.

کلاس که تموم شد با مینا و سارا رفتند ساندویچی تا به قول خودشون یه ته بندی بکنند!

نمیدونست چشه اما احساس میکرد خودش مسیحه که اون وسط نشسته بود مینا هم پطرسه که بالا دستش نشسته و لابد سارا هم یهودائه!

شاید این تکرار، تکرار است...

 

------

 

خوب دیگه کسی وبلاگ ما رو نمیتحویله! جریان چیه؟

راستی آقا رضا اون جریان سو تفاهم رفع شدا! من گرفتم منظورتون چیه!

این روزا دلم از همه گرفته. از خودم بیشتر از همه.

تب بهاره شاید!

نمیدونم ولی میگذره...

 

(( لب دریا برویم

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب.))

 

 

 

پی نوشت: هميشه اونطوری که فکر ميکنی پيش نميره...

خيلی وقتا ميای يه چيزو درست کنی اما خرابتر ميشه...

دوست من فقط بگم که خيلی دوستت دارم و اگه کارم بد بود شايد يه حماقت محض بود. نميدونم چرا فکر کردم به نفعته. ميدونم که منو ميبخشی ! يعنی اگه نبخشی الهام تا آخر عمرش غصه ميخوره ها!!!!

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید