<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر

از فراسوی هفته ها به گوش آمد،

با برف کهنه

               که میرفت

از مرگ

         من

              سخن گفتم.

 

وچندان که قافله در رسید و بار افکند

و به هر کجا

               بر دشت

از گیلاس بنان

                     آتشی عطر افشان بر افروخت،

با آتشدان داغ

از مرگ

         من

             سخن گفتم...

 

***********

 

به طور مقطعی و لحظه ای دلم براش تنگ شده بود. اولین نشونه ی دلتنگیم ، دیدن جاسیگاریهای خالی از سیگارهای نیمه کشیدش بود. از نشونه های بعدی هم دیدن بلیط های تاریخ گذشته ی متروی تهران کرج بود.یکی از عجیبترین و بی ربطترین چیزهایی که منو یاد اون مینداخت ، وجود استخر خالی از آب و بید مجنون خمیده ی تو حیاط بود...

اصلا دوستش نداشتم...

اینو همه میدونستند ، اما کسی نمیتونست کاری کنه. بلاخره هر چه باشه ، پدر بزرگم بود! نا تنی بود! اما بلاخره بزرگترمون بود!

هر وقت نگاش میکردم یاد حرفهای مادرم میفتادم. یاد زجرهایی که به مادر بزرگم میداد. یاد عرق خوری ها و عربده کشیهایی که ندیدم اما تعریفش رو خیلی شنیدم...

تو این دنیا غیر من کسیو نداشت. حالم از خونه سالمندان و ملحفه های سفیدش و بوی گند داروهاش به هم میخورد. نمیتونستم بزارم حتی دشمن اونجا بمونه ، چه برسه به نا پدری مادرم.

البته یکم هم از تنهایی و دلتنگی خودمم بود.بگذریم...

هنوز فکر میکرد قلدر خونست و چون به طرز عجیبی به مادرم شباهت داشتم دائم میخواست بهم دستور بده و ادای یه پدر دلسوز رو در بیاره. یه بار همچین با عصاش برام زیر پا گرفت که نزدیک بود با مخ برم تو دیوار. شیرین 85 سال رو داشت. اصلا یه 30 سالی از مادر بزرگ، بزرگتر بود..

اونروز صبح که برای خرید رفتم بیرون ، هنوز خواب بود مطمئن بودم بیدار بشو نیست..

خیلی ساده، وقتی برگشتم هیچ اثری ازش نبود. کت و شلوار قدیمی و کراوات عهد دقیانوس و عصای منحوسش نبود...

خوب آلزایمر داشت. اختلال حواس هم که سالها بود دامنگیرش شده بود. به طرز عجیبی هنوز هیز و چشم چرون بود! هر وقت پرستار خوش هیکل و خوشگلش از کنارش رد میشد ، همچین با چشماش اونو میبلعید که منم شرمم میشد!

روزی که گم شد اولش میخواستم به پلیس خبر بدم؛ اما بعد دیدم یه جورای اصلا دلم به این کار نیست...

امروز درست 6 ماه میشه که پدر بزرگ سرهنگ گم شده. حتما دیگه زنده نیست. خدا کنه تقاص پس داده باشه.

دلم براش تنگ شده...

 

***********

 

من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

 که صدای مرا

                  به جانب من

                                  باز پس نمی فرستاد    

چرا که میبایست

تا مرگ خویشتن را

                         من

نیز

    از خود

             نهان کنم.                                                    

                                        

 

 پی نوشت:

وبلاگ سرزمين آفتاب چندتا از وبلاگهای سانسور شده رو به صورت پی دی اف در آورده!

 

/ 0 نظر / 4 بازدید