gol2.jpg

 

يه داستان جالب ديگه از کتاب اوا لونا اثر ايزابل آلنده

اوا لونا

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

((روزی روزگاری زنی بود که کارش قصه گفتن بود. به دور و اطراف سفر میکرد و هنرش را عرضه میداشت: قصه های حادثه ای، پر تعلیق،ترسناک ، شهوتناک،از هر نوع به قیمت مناسب.

یکروز در ماه آگوست در وسط میدانی ایستاده بود که دید مردی با ابهت ، باریک و شق و رق مثل شمشیر به طرف او می آید.مرد خسته بود؛ سلاحی در دست داشت و پوشیده از غبار راه های دور بود و وقتی جلوی او ایستاد ، بوی غم و اندوه به مشام زن رسید.در دم فهمید که مرد از جنگ برگشته است.تنهایی و خشونت ترکشهای فولاد را در قلب او فرو برده و توانایی دوست داشتن خودش را از او سلب کرده است. غریبه پرسید : تو همانی هستی که قصه میگوید؟. زن گفت: در خدمت هستم.

مرد پنج سکه طلا از جیبش بیرون کشید و در دست او گذاشت و گفت: در این صورت گذشته ای به من بفروش، چون گذشته من سرشار از خون و مویه و زاری است و نمیتوانم از آن در مسیر زندگیم استفاده کنم.به قدری نبردها شرکت کرده ام که زمانی حتی نام مادرم را هم فراموش کرده بودم.

زن نمیتوانست درخواست او را رد کند ، چون میترسید غریبه در همان جا جلوی او به تلی کوچک از خاک تبدیل شود. این اتفاق برای کسانی می افتاد که از موهبت حافظه ی قوی برخوردار نبودند. به او اشاره کرد که در کنارش بنشیند و وقتی توانست در چشمهای او نگاه کند باز دلسوزی بر او چیره شد و میل داشت او را در آغوش بکشد.

شروع به صحبت کرد. تمام آن روز عصر و شب را قصه بافت و تمام تجربه گسترده اش و شور و شوقی را که غریبه بر انگیخته بود به کار گرفت تا گذشته شایسته ای برای او سر هم کند.

 

 

مدتی طولانی صحبت کرد. چون میخواست رمان زندگی مرد را به او عرضه کند و باید تمام آن را ابداع میکرد. از تولد تا امروز ، رویاهای او را، هوسهایش را ، رازهایش را، زندگی پدر و مادر و برادران و خواهرانش را، حتی تاریخ و جغرافیای موطنش را.

سر انجام روز طلوع کرد و با اولین نور صبحگاهی توانست تشخیص بدهد که بوی غم و اندوه از هوا رفته است.

آهی کشید ، چشمهایش را بست و وقتی حس کرد که روح خودش  همچون روح یک نوزاد تهی است ، فهمید که با تمایل به راضی کردن مرد حافظه ی خودش را به او داده است: دیگر نمیدانست چه چیزی مال خودش است یا چه مقدار به مرد تعلق دارد؛ گذشته ها در یک رشته یگانه در هم تنیده بودند.

عمیقا در قصه خودش کند و کاو کرده بود و دیگر نمیتوانست حرفهایش را پس بگیرد؛ اما نمیخواست هم آنها را پس بگیرد و به لذت اختلاط با مرد در یک قصه یگانه رضایت داد...))

با این داستان همذات پنداری غریبی میکنم. زن داستان را گویی سالهاست هر روز در آینه میبینم...

/ 0 نظر / 5 بازدید