gol2.jpg

فصل سرد دوباره شروع شد. شبهای طولانی برگشتند...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

شبهایی که که فقط فاز میده لم بدی به بالش و یه چیز داغ مثل چایی یا هر چیز دیگه رو با یه دستت بگیری و با یه دست دیگه ام یه کتاب...

تاصبح عین آدمهایی که زدند دنبالشون کتاب کذا رو بخونی و یه جورایی قورتش بدی...

پاییز قشنگه، خیلیم قشنگه . اما نه چون شاعرانه و سرد واین حرفاست! برای من پاییز به دلایل خاصی بهترین فصل ساله...

متولد پاییزم

عاشق تنهاییم. برخلاف ظاهرم که دورو بر شلوغی رو نشون میده با تنهایام خیلی مانوس ترم. همین انزوا طلبی درونی پاییز رو برام از هر فصلی زیباتر میکنه...

همیشه خوابیدن تو شبهای سرد و طولانی زیر یه پتوی سنگین منو یاد کرسی قدیمی خونه مامان بزرگم که بعدها منتقل شد به زیر زمین ، میندازه...

شبهای سرد پاییزی با صدای خش خش جاروی رفتگر محله... وقتی داره برگهای رنگارنگ رو جمع میکنه ، تو کوچه خلوت و ... رمانتیک نیست! اما کاملا  واقعی و فقط متعلق به ساکنان کوچه ما! رهگذران سهمی از این تنهایی ناب ندارند، چون کوچه بن بسته!

تو خونه ما من تنها کسیم که سکوت محض محله و کوچه رو دوست داره. پدرم که سر کار میره.  برادرم که دیگه با ما نیست. پس باقی میمونه مامان جون! اونم از این تنهایی راضی نیست! تنهایی تو خونه ما خیلی تنهائه...تنها دوستش منم...

شاید فقط یه مرداب پیر عاشق پاییز میشه!

 

((کاش من پاییز بودم

کاش خاموش و ملال انگیز بودم))

 

 

 

******

 

 

 اینبار فارغ از هر برداشتی :

همه سیبها رو خودم گاز زدم! چون یکبار باغبان از پی من دوید و سیب را دست تو دید... تو در کمال بلاهت سیب دندان زده رو به خاک انداختی و حس گناه نداشتن باغچه سیب رو در من القا کردی... غافل از اینه این تو بودی که لیاقت  شریک بودن در سیب دزدی و پر از عشق من رو نداشتی... نگاه غضب آلود باغبان به من یاد داد که برای هر کسی سیبی را ندزدم... و خنده های تو هنگامی که من خیس از عرق سیب را در مشتت میگذاشتم به کابوسهای شبانه ام بدل شد...

همه نقشهای فیلمنامه ام تبدیل به ...

نمیدونم، فقط از همه رل بازی کردنهات خسته شدم. دیگه تو صفحه کهنه ياد داشتهای من جایی نداری... صحنه خیمه شبازیت را به جایی دیگر ببر! حیف از تمام سیبهایی که به خاطر تو بر باد دادم...

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید