دو سال و خورده ای، کم نیست..یه عمره!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦


 

آخر این سیل بلا باز چه بود ای ساقی

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٦


 

از اینکه وقت و بی وقت مرا اَپل صدا میزند لذت میبرم...انگاری بوی سیب تمام اتاق را فرا میگیرد.میفهمی؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦


 

تعداد لباسان سیاه من کمتر از انگشتان یک دست است. میفهمی؟‍!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦


 

گوش چپم درد می کند...درد می کند..درد می کند

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦


 

اولین بوسه ی تو چه طعمی داشت تامارا؟

طعم گیلاسهای ژاپنی یا پرتقالهای اسپانیایی؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦


 

نمیفهمم ، تو چیو به من بدهکاری؟!

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦


 

من برای خودم به تو گل دادم
مافاتی نيست
بازنده ندارد اين قمار
می‌فهمی؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦


 

هه هه ...مرز بین خنده و اشک به اندازه ی...به اندازه ی... ولش کن!هوس امریکن پای کردم.میفهمی؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦


 

پانزده سالگی سن معرکه ایست.آدم احساس میکنه دقیقا در مرکز دنیا ایستاده...میفهمی؟!

صبر کن ببینم!این بیست و چهارسالگی لعنتی از کجا پیداش شد؟

  
نویسنده : الهام ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦